قبل از اينكه وارد دانشگاه بشم فكر ميكردم دانشگاه جاي آدماييه كه يه چيزي سرشون ميشه.
همه با ادبن و محيط جالبي داره...
زهي خيال باطل ...
وقتي استاد بلد نيست چطوري رفتار كنه من چه انتظار بيخودي از دانشجو ها و هم كلاسي هام دارم ...
استاد اسم دانشجو رو مسخره ميكنه و انقدر اعتماد به نفس نداره كه به كلاس فضاي بحث وسوال پرسيدن بده چون ميترسه سوالي رو بلد نباشه و ضايع بشه(كسايي كه ضعيفن ديگرانو مسخره ميكنن)
همه سوالات در چهار چوب كتاب هستن و از ما ميخواد معني لغت ها رو حفط كنيم هر كي هم بلد نباشه منفي ميگيره مثل مدارس ابتدايي
استاد نميفهمه كه اين رفتارش  خيلي سطح پايينه
و براي اينكه كمبود هاي خودشو  جبران كنه سوال هاي امتحان رو خارج از كتاب طرح ميكنه و مفهومي يعني درست برعكس درس دادن ومحيط كلاسش
اين فقط يه استاده كه من توي ترم اول گيرم اومده دانشگاههاي ايران پر از اينجور استادان
هنوز نميفهمم ريشه اين مشكلات از كجا مياد شايد بعدها درك كنم اما بايد ياد بگيرم با هر موجود عجيبي توي  اون مكان كه به اشتباه بهش ميگن دانشگاه كنار بيام
من فكر ميكنم 97درصد آدمايي كه تو ايرانن مشكلات روحي و رواني حاد دارن از رييس دانشگاهش گرفته تا بچه هايي كه توي مهدها هستند.
اينقدر كه رفتار هاي عجيب و ناخوشايند و به دور از ادب ميبينم گاهي وقتا فكر ميكنم شايد منم مشكل دارم جز اون 97 درصدم.


از صبح كه پا ميشم فكر ميكنم همه كارهام رو دارم به اجبار انجام ميدم.
از طرز لباس پوشيدنم گرفته تا هر كلمه اي كه از دهنم در مياد ،حس خفگي داره .
احساس بديه حس ميكنم نميتونم يه نفس كامل ودرست بكشم.يه نفش كه ريه هام رو پر كنه.


واقعا دارم سخت زندگي ميكنم...
اميدي نيست...