ذهنیت داغون شده من نسبت به مردها
نیاز دارم بنویسم شاید سرو سامون بگیره. حداقل یکم.
یکیش اینه که احساس میکنم اصلا پسرا رو درک نمیکنم. اصلا نمیشناسمشون.
گاهی این میره تو سرم که پسرا احساسات ندارن. کسی رو دوست ندارن. بعد همش واسش مثال نقض میارم . مثلا فلانی که اینطوری نیست، اون یکی که خانوادشو دوست داره، یا مثلا بابام که مارو دوس داره.
با این حال بازم قانع نمیشم . و یه چیز قوی تر توی مغزم میگه اونا فرق میکنن، بیشتر مردا اینطوری نیستن. انسانیت ندارن. دارم یه طوری میشم که فکر میکنم بیشتر مردا حتی حیوونم نیستن.
خدایا چرا اینطوریه....
به هیچکس نمیتونم اعتماد کنم. همش فکر میکنم همه میخوان ازم سواستفاده کنن.
ازشون دوری میکنم. میترسم ازشون.
خاطراتمو مرور میکنم. مردهایی که تا حالا دیدم و میشناسم از خانواده و دوست و آشنا گرفته تا همکلاسیام، هم دانشگاهیام، استادام تا کتابایی که خوندم و فیلمایی که دیدم، هم آدم خوب توشون بوده هم بد. اما بدا بیشتر بوده یا شاید من بدا رو توی ذهنم پررنگ تر کردم.بدی هارو مدام مرورشون کردم، همش تکرارشون کردم که به اینجا رسیدم.
الان به جایی رسیدم که احساس میکنم به یه همراه برای زندگیم نیاز دارم. به یه تکیه گاه به یه آدم قابل اطمینان و مهربون و از طرفی باور ندارم که همچین کسی وجود داره یا اگر هم هست در دسترس من نیست.
واقعا دارم اذیت میشم. از این بی اعتمادی دارم کلافه میشم.
به هیچ مردی اعتماد ندارم. انقدر که خبرای بد میشنوم از بیمارای جنسی، از تجاوز، از مرداییی که حتی با به بچه های معصوم هم رحم نمیکنن، از خیانت ، از صیغه، از پسرای لاشی و ...
با تجربه هایی که خودم داشتم مردای زن داری که بهم پیشنهاد دوستی دادن که چهار بار برام اتفاق افتاده.
اولیش یه استاد کارشناسیم بود که فکر میکردم مرد خیلی خوبیه و وقتی فهمیدم چقدر عوضیه حالم ازش بهم خورد.
یکیش همکلاسی ارشدم بود خیلی پیگیرم بود عوضی. اصلا دلم نمیخواد بخاطر بیارم.
دوتای دیگه م پسرای جوونی بودن که یقینا مدت زیادی از ازدواجشون نگذشته بود. دانشجوی ترم یک دکتری بودن.
این چیزا باعث شده بیشتر و بیشتر به مردا بدبین بشم.
یکی از دلایل مهم برادر خودمه که به راحتی توی حرف زدناش میگه وقتی میخوایم یه دخترو گول بزنیم فلان حرفو میزنیم یا اینطوری رفتار میکنیم. وقتی میخوایم دختره رو ببریم خونه......
وای خدااااااااااا
یا مثلا بعد از اینکه برای ارشدم از شهرم رفته بودم ، یه دانشجوی دکتری بود که میخواستم ازش توی انتخاب موضوع پایان نامه م و مسائل درسی مشورت بگیرم
از دوران کارشناسی میشناختمش. اون زمونا ترم بالاییم بود.
باهاش تماس گرفتم. توی دانشگاه همدیگرو دیدیم. باورم نمیشد.اصلا انتظار همچین رفتاری ازش نداشتم. هر کاری میکرد که باهام دوست بشه. یه طوری رفتار میکرد که منظورش این بود که باید باهام دوست بشی وگرنه راهنماییت نمیکنم و روی کمک من حساب نکن. من واقعا اذیت شدم.
لابلای حرفاش میفهمیدم که چه فکرایی در مورد دخترا داره. همون تفکر داداش خودمو داشت. همون تفکر پسرای دیگه. که از دختر باید استفاده کرد.
من فهمیدم که دانشجوهای هم دکترا هم لزوما باشعور نیستن و انسانیت ندارن.
حالا من موندمو یه کله سنگین و پر از افکار منفی در مورد مردا و هرچی سعی میکنم با مثال زدن آدمای خوب فکرمو تغییر بدم هیچ فایده ای نداره.
این احساس رو دارم که مردا فکر میکنن مغز ما کار نمیکنه. ما یه وسیله هستیم که هرجور دلشون خواست میتونن ازمون استفاده کنن. علائق ما هیچ اهمیتی براشون نداره و به عنوان یه انسان به ما نگاه نمیکنن. فقط میخوان ازمون سواستفاده کنن.
واقعا دارم داغون میشم.
رنگین کمون