دانشگاه جای خسته شدنه
من تو اين دو ماه هيچ كاري نكردم...
اين برنامه روزانه ي من بوده :
صبح زود بلند ميشم آماده ميشم با هزار بدبختي خودمو به اتوبوس دانشگاه ميرسونم كه اغلب بايد توش سرپا وايستاد
ميرم سر كلاس ،سلف ، كتابخونه، علافي ،اتوبوس داخلي ،كلاس بعدي
برنامه هامون رو هم كه قربونشون برم 5 ساعت وسطشون بيكاري داريم
بعد از تموم شدن كلاسهام تو ايستگاه منتظر اتوبوس خارجي بازم احتمالا سرپا توي اتوبوس
ميام منتظر تاكسي ميمونم بعدشم يه تاكسي ديگه تو كوچه پياده ميام
وقتي ميام خونه مامان خونه نيست...
تو خونه دوباره ناهار ميخورم چون دسپخت مامانو نميشه از دست داد
يه فيلم ميبينم بعدش خوابم ميبره
هي ميخوابم و بلند ميشم آخرش شام ميخورم و ميرم ميخوابم
اين هر روز مزخرف زندگي منه...
نه به درسهاي دانشگام ميرسم نه به هيچ كار ديگه اي دارم ديوونه ميشم
بايد يه فكري بكنم وگرنه اگه همینطوری پیش برم تو ترم اول مدل خوبی نمیارم
ترم داره تموم ميشه نه درس خوندم ، نه تحقيق هام حاضره ، نه چيزي ياد گرفتم
جو كلاسمون خيلي بده دخترها و پسرامون حاضرند خون همديگرو جاي آب بخورن
نميدونم كي ميخوان بزرگ بشن...
حتما يه گناهي كردم كه بايد اين همه رنج و اعصاب خوردي رو تحمل كنم...
رنگین کمون